راهنمایی شایسگان
درس می خوانم مدیر محترم این مدرسه جناب اقای عباس غیرتی وخیر این مدرسه جناب اقای دکتر شایان است.
سر انجام کار
تو خشنود باشی
وما رستگار
مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني
.........................................................
ميگن لبخند ربطي به مرگ نداره ولي تو بخند تا من برات بميرم
.........................................................
اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا
.........................................................
ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟ تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم
.........................................................
بابام گفت : عشق کشکه ! منم جواب دادم : زندگي هم آشه ؛ بدون کشک بي مزه ميشه
.........................................................
آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد
.........................................................
بعضي عشق ها آتشين اما كم عمق و سطحي هستند گردبادي بر پاي مي كنند و زود هم سرد مي شوند اما بعضي عشق ها عميق است و ملايم چون يك نخ باریک شروع مي شود و در طول زمان استمرار مي يابد.
مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني
.........................................................
ميگن لبخند ربطي به مرگ نداره ولي تو بخند تا من برات بميرم
.........................................................
اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا
.........................................................
ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟ تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم
.........................................................
بابام گفت : عشق کشکه ! منم جواب دادم : زندگي هم آشه ؛ بدون کشک بي مزه ميشه
.........................................................
آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد
.........................................................
بعضي عشق ها آتشين اما كم عمق و سطحي هستند گردبادي بر پاي مي كنند و زود هم سرد مي شوند اما بعضي عشق ها عميق است و ملايم چون يك نخ باریک شروع مي شود و در طول زمان استمرار مي يابد.
سر جلسه خواستگاری.....بعد از نیم ساعت سکوت!
مادر داماد: ببخشید کبریت دارین؟
خانواده عروس: کبریت؟ کبریت برا چی؟!!
مادر داماد: والا پسرم میخواد سیگار بکشه.....
خانواده عروس: پس داماد سیگاریه.....؟!
مادر داماد: سیگاری که نه...والا مشروب خورده؛ بعد از مشروب سیگار میچسبه.....
خانواده عروس: پس الکلی هم هست.؟!
مادر داماد: الکلی که نه والا قمار بازی کرد... باخت! ما هم مشروب دادیم بهش که یادش بره!!
خانواده عروس: پس قمار هم بازی میکند...؟!
مادر داماد: آره...دوستاش تو زندان بهش یاد دادن...
خانواده عروس: پس زندان هم بوده...؟!
مادر داماد: زندان که نه...والا معتاد بود؛ گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن...
خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟!
مادر داماد: آره...معتاد بود؛ بعد زنش لوش داد...
خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
روز اول خیلی اتفاقی دیدمت...
روز دوم الکی الکی چشمهام به چشمت افتاد...
هفته بعد دزدکی بهت نگاه کردم...
ماه بعد شانسی به دلم نشستی
و
حالا سالهاست یواشکی دوست دارم
اگه کسی گفت برات می میره، بدون دروغ میگه!!! حقیقت رو کسی میگه که برای تو زندگی می کنه!
-------------------------------------------------------------------------------
جملات رمانتيک ويژه پيچوندن : - آرزوي من خوشبختي توست، با من باشي يا نباشي فرقي نميکنه!! خودم هم نمي دونم چيکار ميخوام بکنم. نميخوام تو به آتيش من بسوزي!!! - تو هم خوشگلي،هم باهوشي،هم زرنگي... آدمهايي خيلي بهتر از من گيرت مياد!! - ما مدلهاي ذهنيمون با هم فرق ميکنه!!
![]()
گفتمش : دل مي خري ؟
برسيد چند؟
گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاک افتاده بود
جاي بايش روي دل جا مانده بود ......
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در خواب ناز بودم شبي
ديدم کسي در ميزند
در را گشودم روي او
ديدم غم است در ميزند
اي دوستان بي وفا
از غم بياموزيد وفا.....
غم با همه بيگانگي
هر شب به من سر ميزند
زندگی مثل پیانوست، دکمه های سفید برای شادی و دکمه های سیاه برای غم اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سیاه و سفید را با هم فشار داد.
يكي بود يكي نبود . اون كه بود تو بودي اون كه تو قلب تو نبود من بودم . يكي داشت يكي نداشت اون كه داشت تو بودي اون كه جز تو كسي رو نداشت من بودم
اوصاف علي به گفتگو ممکن نیست
گنجاندن بحر در سبو ممکن نیست
من ذات علی به واجبی نشناسم
اما دانم که مثل او ممکن نیست
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!
معلم: الفباي فارسي رو بگو ببينم. شاگرد: الف . ب . پ . ت . ث . چهار . پنج . شش . هفت... معلم: الفباي انگليسي رو بگو ببينم. شاگرد: اي . بي . سي . چهل . پنجاه . شصت . هفتاد... معلم: الفباي يوناني رو بگو ببينم. شاگرد: آلفا . بتا . ستا . چهارتا . پنجتا ... معلم: نخواستم بابا يه شعر بگو. شاگرد: نابرده رنج گنج . پنج . شش . هفت...
![]()
دفعه یه آبادانيه تو بيابون گم ميشه ، و داشته از تشنگی ميمرده .... خلاصه هی ميگفته آب آب آآآآآ آب .... يه دفعه ميرسه به يه چشمه دستاشو ميزنه تو آب ميکشه به موهاش ميگه آخيــــــــــش ، وُلک راحت شدم تيپ موهام خراب شده بود داشتم ميمردما
![]()
تركه ميره رستوران، گارسون ميخواد بزارتش سر كار ميگه: غذاي امروز «كوجی پورو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با «ليمو» است! تركه ميگه : «كوجی پورو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با چي؟![]()
تركه زنگ ميزنه 110 ميگه آقا صدي ده طرف ميگه بله بفرمائيد تركه ميگه بي انصاف تو بازار صدي پنج نزول ميدن
تركه جلو دختره ميخوره زمين، ميگه حركتو داشتي؟
![]()
دوست دختر ترکه بهش میگه : اگه توجه کنی میبینی که نگاهم باهات حرف میزنه ترکه میگه انقدر پلک نزن صدات قطع و وصل میشه
ازترکه میپرسن شغلت چیه؟ میگه: یه اطلاعاتی هیچ وقت شغلشو لو نمیده
يه نفر داشته توي دريا غرق ميشده، بلند بلند داد ميزده: كمك، من شنا بلد نيستم! ترکه داشته رد ميشده ميگه: حالا من تنيس بلد نيستم، بايد داد بزنم؟
(
آنقدر خوب و قشنگی که به هنگام وداع
حیفم آید بسپرمت دست خدا
تا آپ بعدي همگي باي
)
تركه زنگ ميزنه 118، ميگه: ببخشيد شماره تلفن غضنفر رو دارين؟! يارو ميگه: نه. تركه ميگه: پس من ميخونم يادداشت كنين!
تركه مياد تهران، يه دختر خوشگل ميبينه، بهش ميگه: خانم اين دوست دختر كه ميگن شمايين؟! ![]()
تركه تو اتوبوس يه دختره خوشگل رو ميبينه، پياده كه ميشه شماره اتوبوس رو بر ميداره! ![]()
از تركه ميپرسن: بلدي پيانو بزني؟! ميگه: نه. ولي يه داداش دارم... اونم نه! ![]()
به تركه ميگن خيلي آقايي. ميگه: ما بيشتر!
ترکه یه 1000 تومنی رو زمین پیدا میکنه برش میداره بعد میندازش میگه اه ما ازین شانسا نداریم !!!
تركه نماز قضا زياد داشته زير جانمازش كاربن ميزاشته!
به تركه ميگن تو روز چند تا نون ميخوري ؟! ميگه: 2 تا سنگك, 5 تا لواش , 5تا تافتون...ميگن ايول پس تو بربري نميخوري ؟ تركه ميگه : پس فكر كردي اينارو لاي چي ميزارم ميخورم !!!
تركه زنگ ميزنه 118، ميگه: ببخشيد شماره تلفن غضنفر رو دارين؟!
يارو ميگه: نه. تركه ميگه: پس من ميخونم يادداشت كنين
تركه زمين ميخوره، براي اينكه سه نشه تا خونه سينه خيز ميره!
تركه ميخواسته زيردريايي آمريكاييا تو خليج فارس رو غرق كنه، در ميزنه فرار ميكنه!
تركه كفترشو گم ميكنه، تو روزنامه آگهي ميده: بيه بيه!
تركه خودشو دار ميزنه، بعلت ضربه مغزي ميميره! ميان ميبينند با كِش خودشو دار زده!
لره داشته پشت بوم خونش رو آسفالت ميكرده، آسفالت زياد مياره، سرعت گير ميذاره!
يارو با 206 مسافر كشي مي كرده ، 5 نفر سوار كرده بوده ، با سرعت تمام مي رفته ، اولي مي گه : آقا خيلي داري تند ميريا
راننده مي گه : تا حالا 206 داشتي ؟ يارو مي گه : نه ، راننده مي گه : پس خفه شو
دومي مي گه : آقا خيلي خيلي داري تند ميريا ، باز راننده مي پرسه تاحالا 206 داشتي ؟ اونم مي گه : نه ، باز راننده مي گه : تو هم خفه
همين جوري مي گفتن كه خيلي تند مي ري و اينا ، تا اينكه پنجمي مي گه آقا زيادي داري تند مي ري ها
!!!راننده مي پرسه : تاحالا 206 داشتي ؟ مي گه : آره ... مي گه پس بگو ترمز ش كجاس
يه روز تركه يه شماره تلفن پيدا ميکنه زنگ ميزنه ميگه: ببخشيد آقا من شمارتونو پيدا کردم آدرس بديد براتون بيارم
ترکه با لره مشرف ميشن حج.دم کعبه.ترکه ميزنه زيره گريه ميگه:خدايا چرا مردي؟ لره با آرنج ميزنه به پلوش و ميگه
آخه الاغ خدا که نميميره...
شهيد ميشه
به تركه ميگن يه جمله بساز كه توش آب باشه. ميگه لوله!
يه تركه ميره در يخچال رو باز ميكنه ميبينه ژله توي يخچال داره ميلرزه. ميگه نترس اومدم آب بخورم!
تركه رستوران ميزنه، رو درش مينويسه: وقت نهار و نماز تعطيل است
رشتيه تو قرعهكشي بانك ماكسيما برنده ميشه. روزي كه ميخواستن تحويلش بدن ميگه اينو آبي كنين من فردا ميام ميبرمش. ميگن بابا اين نقرهايه، بهترين رنگه، آبيش كنيم؟ ميگه آره. من فقط آبي تحويل ميگيرم. خلاصه فرداش مياد و ماشين رو آبي شده تحويلش ميدن. ميگه به به. ببينيد .... حالا شد مثل نيسان!
يه روز يه تركه از يه پسره ميپرسه بچه كجايي؟ ميگه بچه امام حسين. تركه ميزنه زير گريه و پسره رو بغل ميكنه ميگه علي اصغر چه بزرگ شدي!
تركه از آخونده ميپرسه با كفش هم ميشه نماز خوند؟ آخونده ميگه نه برادر، نميشه. تركه ميگه ولي من خوندم، ديدي دروغ گفتي؟!
اصفهونيه اكس ميزنه. تو تاكسي پول دو نفر رو حساب ميكنه!
تركه تو قرعه كشي بانك شركت ميكنه، براش شيش ماه زندان در مياد!
یه نفر از دوستش می پرسه :
اون چیه که نارنجیه و چهارتا چرخ داره؟ دوستش می گه: خب معلومه یه ماشین نارنجی میگه :نه اشتباه کردی هو يجه
:پس چهارتا چرخ چی شد؟
:چرخ نکته انحرافی بود دیگه
تركه داشته پرتقال پوست مي كنده تو دلش مي گه خدا كنه توش موز باشه
کاش ستاره ها میدانستند که در بین این همه سیاره تنها یکی مشتریست.........؟
با تمام وجود فریاد خواهم زد ![]()
تا به دنیا ثابت کنم
تمام مسیرها به طرف ![]()
مشترک مورد نظر اشغال نیست
![]()
مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شومو شمرگ آنست که از خاطر تو محو شوم

من راز نگاهت را !
از آينه پرسيدم ؟ چشمان نجيبت را از دور پرسيدم ...
باران شدم و چون اشك
بر عشق تو باريدم من شمع وجودم را به مهر تو بخشيدم
مثل گل نيلوفر
چشم تو بهاري شد
از پيش دلم ارام رفتي و نفهميدم
مرز دل و چشم تو از شهر افق پيداست
من سرخي گل ها را در خنده ي تو ديدم
در شهر اقاقي ها تو پاك ترين عشقي
من راز شكفتن را در باغ دلت چيدم
لبخند زدي ارام بر گونه ي غمناكم
من با گل لبخندت بر حادثه خنديدم
اي كاش دو چشم تو سر فصل افق ها بود
ان وقت تو را هر صبح در پنجره مي ديدم
وقتي گل ارامش در باغ دلم روييد
گلبرگ وجودم را بر عشق تو پيچيدم
خورشيد شدي و رفتي
تا اوج شكوفايي
من از عطش عشقت
بر اينه تابيدم
تا مي روي از اينجا دل خسته و طوفاني ست
رفتي و دگر باره از كوچ تو رنجيدم
در جاده ي پيچك ها چشمم به گلي افتاد
احساس شكفتن را از غنچه ي گل چيدم
چشمان تو دريايست موجش گل تسكينم
به حرمت چشمانت شب باز نخوابيدم
تو باز نفهميدي از عشق چه مي گويم
آرام گذشتي و باز نرنجيدم
از شعله ي عشق من خورشيد هويدا شد
از شوق تمنايت تا صبح درخشيدم
گم شد گل اشك من در دشت نگاه تو
آن وقت حضورت را در خاطره فهميدم
اي كاش گلي مي شد لبخند پر از مهرت
تا آن گل خوشبو را از خاطره مي چيدم
در جاده ي احساسم سر گشتگي ات پيچيد
آن وقت حضورت را در كوچه ي دل ديدم
سر چشمه ي احساست
پيوند دل و درياست
تنها من از آن احساس
پر گشتم و نوشيدم.
ها، ها، ها ...!
بیکاری
شخصی ساعتش کار نمی کرد. رفت گشت، برایش کار پیدا کرد.
در عکاسی
عکاس:«دوست دارید عکستان را چگونه بگیرم؟»
مشتری:«مجانی!»
به شرط چاقو
مردی بادکنک فروشی باز کرد، اما بعد ازمدتی ورشکست شد، چون بادکنک هایش را به شرط چاقو می فروخت.
در کلاس فارسی
معلم: وقتی می گوییم «دانش آموزان کلاس تکلیف های خود را با میل انجام می دهند.» «میل» در این جمله چه نوع کلمه ای است؟
دانش آموز:« اجازه! حرف اضافه.»
درسینما
اولی:«ببخشید شما روی صندلی من نشسته اید.»
دومی:«می توانی حرفت را ثابت کنی؟»
اولی:«بله!چون بستنی قیفی ام راروی آن جا گذاشته بودم.»
در کلاس زیست شناسی
معلم:« سعید! دو تا حیوان دو زیست نام ببر.»
سعید:«قورباغه و برادرش.»
دروغگوها
اولی: «یک روز توپم را شوت کردم، رفت کره ماه، خورد توی سر یک نفر و برگشت.»
دومی: «عجب! پس آن توپی را که خورد توی سرم تو شوت کرده بودی؟»
دست پخت
از یک نفر که با پا غذا درست می کرد پرسیدند: «چرا با پا آشپزی می کنی؟»
جواب داد: «آخر دست پختم خوب نیست.»
در تیمارستان
رئیس تیمارستان به یکی از مراقب ها می گوید: «من در این جا از همه راضی هستم، فقط دیوانه ای هست که اصرار دارد من برج ایفل را از او بخرم.»
مراقب می گوید: «خب، چرا نمی خرید؟»
رئیس تیمارستان می گوید: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما می خریدم.»
در کلاس ریاضیات
معلم به دانش آموز: اگر تو
۲۰۰ تومن پول داشته باشی و برادرت ۵۰ تومن آن را بردارد، چه قدر پول برایت می ماند؟
دانش آموز:« ۳۰۰ تومن.»
معلم با عصبانیت:« ۳۰۰ تومن؟!»
دانش آموز: «چون آن قدر گریه می کنم تا پدرم ۱۵۰ تومان دیگر هم به من بدهد!»
خواب
اولی: «من خواب دیدم رفته ام مسافرت.»
دومی: «من هم خواب دیدم که یک غذای خوشمزه خورده ام.»
اولی:« تنهایی؟ پس چرا من را دعوت نکردی؟»
دومی: «می خواستم دعوتت کنم، ولی گفتند رفته ای مسافرت.»
علت طاسی
اولی: «چی باعث شد سر شما طاس شود؟»
دومی: «باد.»
اولی: «چرا باد؟»
دومی:« آخر باد کلاه گیسم را برد!»
در کلاس علوم
معلم:« حامد! توضیح بده که سیب زمینی چگونه به دست می آید. »
حامد: «اجازه آقا! با پرداخت مقداری پول!»
نصف پرتقال
معلم ریاضی از دانش آموز پرسید: «اگر مادرت به تو بگوید نصف پرتقال را می خواهی یا هشت شانزدهم، کدامش را انتخاب می کنی؟»
دانش آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»
معلم گفت: «مگر نمی دانی نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال یکی است؟»
دانش آموز جواب داد: «چرا آقا! می دانیم، ولی پرتقالی که شانزده تکه شده باشد، قابل خوردن نیست.»
شکسپیر میگه : فراموش کن چیزی را که نمی توانی بدست آوری و بدست بیاور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی!
ناپلئون میگه : حرفیو بزن که بتونی بنویسیش ، چیزیو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزیو امضا کن که بتونی پاش وایسی...... پس : دوستت دارم، ( امضا ) !!
در اتوبوس
اتوبوس طبق معمول خیلی شلوغ بود. مسافری عصبانی به آقای چاقی که پهلویش ایستاده بود، گفت آقا! ممکن است هل ندهید!
مرد چاق با اوقات تلخی گفت: هل نمی دهم، دارم نفس می کشم.
در استخر
فیلی در استخری شنا می کرد. مورچه ای سر رسید
و گفت: بیا بیرون کارت دارم.
فیل از استخر بیرون آمد. مورچه نگاهی به فیل انداخت و گفت: برو توی آب. فقط می خواستم ببینم اشتباهی مایوی من را نپوشیده باشی.
چشم نخوردن
جلال: سعید، چرا معلم شما این قدر به تخته سیاه می زند؟
سعید: خوب معلوم است! برای این که ما دانش آموزان چشم نخوریم!
عینک دودی
روزی مردی با عینک دودی کنار دریا می رود و می گوید: چقدر نوشابه
سیاه!
ماجرای طنز
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:
موضوع : من رسیدم
میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !!